خرید بک لینک
امروز زود از خواب پا شدم.زنگ گوشی خانوم رو بیدار کرد که اصلا دوست ندارم.چون اذیت میشه.

خلاصه رفتم نشستم رو کاناپه و بعدم سرویس.دیدم داره دیر میشه.چون میدونستم بارون اومده.باید ترافیک میشد.زود زدم بیرون و رفتم سوار تاکسی شدم.بعد میدون بود یه حاج اقا نشسته بود بغل دستم .دیدم اینور اونور میشه و با لرزی گفت اقا ببخشید من لباس عوض کردم و کیف پولم جا گذاشتم (به راننده گفت .ایشونم گفت فدا سرت) که منم زود گفتم برای منم چند بار پیش اومده.اشکال نداره. که یادم افتاد دست پخت خانوم جا گذاشتم خونه ( شرکت قرار بود قرمه سبزی بده که منم بدم میاد.) خانوم تا پاسی از شب بیدار بود تا غذا بپزه.

منم یادم رفت و کلا رشته افکارم بهم ریخت.بله با تمام اشفتگی راهی مترو شدم و تا رسیدم سرویس حرکت کرد و من ندید.تو بارون بدو بدو رفتم اون ور اتوبان و ماشین گرفتم تا برسم به توقف بعدی سرویس.زود رسیدم و حسابی بارون بارید روم و سرمایی به تنم نشست.

خلاصه این اتفاقات تمومی نداشت بعد 5 دقیقه زیر بارون موندن.سرویس رسیدو 2تا از خانوما جلوتر رفتن و من که سوار شدم دیدم صندلی ها پرن :| هیچی دیگه

تا 20 دقیقه تو سرویس سرپا بودم.با سرویس جلوی هماهنگ کردم وایسته تا من سوار کنه.

نیمه راه دیدم بله برف هم باریده و قشنگ همه جا سفید.

اینم از صبح امروز به تاریخ 16/12/95

البته ساعت 10:30 دقیقه بود که دوستان تولد همکار جدیدمون رو اعلام کردن.دقایقی با دوستان بودیم.

اما هنوز ناراحت فراموش شدن دست پخت خانوم ام.خیلی زحمت کشید اخه :(


برچسبها: خودم, زندگی, حال این روزای من, دست پخت خانوم, اتفاق

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۱۱:۸ ق.ظ توسط Nicolas Devil|

برچسب: میکنی, نویسنده: نوید رنجبر تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 13:21

صفحه بندی